به یادم بیاور...
خدایا!
چگونه می بینی بنده ای از بندگانت این گونه بر خود ظلم می کند…ظلمی که یاد آور "ظلمت نفسی" کمیل توست
چگونه می بینی و هیچ نمی گویی؟
می دهی ،عطا می کنی ،میبخشی انگار نه انگار که این انسان عاصی است ،خطا کار است......
بعضی اوقات فکر می کنم که آن قدر بی قدرم که حتی گناهانم هم به چشم تو
نمی آید.....
خدای من!
سخت محتاجم به نظرت...
ثانیه ها در گذرند ومن همچنان می تازم بر عصیان...
یادم نمی رود که حافظ باز کردم حافظی که به آیه های قرآن مزین بود غزلش یادم نیست ولی آیه اش هیچ گاه از یادم نمی رود :"ان الانسان لفی خسر"
تو به من گفتی که در خسری ومن بر خود لرزیدم و اندکی بعد ... فراموش کردم
از آن روز به بعد روی حافظ باز کردن هم ندارم....
نمی دانم... مهربانیت ان قدر در اعماق وجودم رخنه کرده است که جایی برای استحلال دیگر صفاتت نمی گذارد...
خدایا چطور خود را غربال کنم برایت...حس می کنم حتی سخن دلم هم حدیثی نفس گونه است..... دل را باید جلا دهم یا اندیشه ام..........نمی دانم چطور موازنه ای بین دانسته هایم و بی عملیم برقرار کنم.......
دیگر پذیرای خودم نیستم......
خدایا مرا دریاب...
بیشتر از ۱۴۰۰ سال پیش مردی از نور فرستادی و به قول راستینت حجت تمام کردی بر ما.....
ولی خدایا می خواهم از تو که بار دیگر بر قلبم این باران رحمت راتکرار کنی و یادم بیاوری که چگونه بودن انسانها و با آمدن محمد(ص) چه انقلابی شد .......به تاریخ که نگاهی می اندازم این پرش از ظلمت به نور چقدر ملموس است.... والان که به خودم می اندیشم ...شرمنده می شوم از رسولت......ولی ما چه مدعی گرانی هستیم
مسلمانی ....... ایمان ........وقتی خوب می اندیشم از زیبایی اسلام به وجد
می آیم...ولی فاصله ها زیاد است....بین من وآنچه که باید باشم......
خدایا اینها را به یادم بیاورآن خستگی های پیامبر ..... آن شکنجه های یاران او...... آن سه سال شعب ابیطالب...
آن سکوت بیست و پنج ساله برادرش را......
به یادم بیاور
دلم برای تمام پیامبرانت تنگ شده برای تمام امامان برای فاطمه(س) برای علی(ع)
و.........
برای خودم ........انگار مدتی نبودم......
خواستم برای آغاز راهم قصدی کنم در حصار زمان ،دیدم نمی شود زیرا زمان در حصار من نیست.......
من در ثانیه قطع می شوم.......
ولی خدایا!
شوق پریدن دارم......


