خدای من !
گریزنده به شکایت آمده ام.
از دشمنی که پرنده روحم را دانه گمراهی می پاشد و دام انحراف می گسترد و از شیطانی که پنجه اغوا بر قلبم می فشرد.
خدای من !
این نفس دست به دست هواوهوسم می دهد و دنیا را به همیاری اوبرایم آرایشی دلفریبانه می کند وبین من وعبادت تو،من وطاعت تو،من وعشق تو،من وتو دیوارمی کشد.
ملجأ من ! به تو شکایت می کنم از سنگ دلم که سیل وسوسه ها را دوام نمی آورد،می لغزد می غلطد و زیروزبر می شود.
مقصود من ! به تو شکایت می کنم از چشمانی که خوفت را از گریه خشکیده اند وکویر دیدگانی که آفتاب هیبتت را سوخته اند.
خدایا !
چگونه بگویم با کدام زبان شرم آلوده ؟با کدام دل درد آکنده ؟ که این چشمها از دیدن آنچه تو دوست نداری شاد می شوند، پندار می کنند که در زنجیر گناه آزاد می شوند.
خدای من !
بی تو درمانده ام، بی نسیم تو راکدم، بی تو هیچ ندارم،بی توان دستهای توعاجزم، بی کمند عصمتت مرا کدام نجات است از چاه ظلمت دنیا ؟ وبی بلوغ حکمتت مرا کدام صراط است به جود عالی اعلی ؟ وبی نفوذ مشیتت کدام کمال است جویبار مرا به سوی رأفت دریا ؟
الهی !
خانه بی تاب دلم را دور از سیل فتنه ها بنا ساز وبا مهتاب یاریت از شر ظلمت دشمنانم رها سازو مررسوایی عیوبم را پرده بینداز...
ای رافع دلها وهم دلها به سوی تو راجع ! ای هجوم بلا را قلعه احسان تو مانع ! وای رگبار تیر معاصی را چتر اکرام تو رادع !
بر من به رأفتت که همیشه چنین باش ! ای اوج رحمت دیگران حضیض لطف تو !
ای مهرگسترترین مهربانان !
دريافتي از مناجات خمس عشره امام زين العابدين (ع) توسط سيد مهدي شجاعي
+
نوشته شده در جمعه
1385/06/03 ساعت 1:26 قبل از ظهر توسط روزنه
|